![]() |
![]() |
|
| عاشقانه |
سال نو مبارک امیدوارم همه سال خوبی داشته باشید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 فروردین1388ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط مسافر کوچولو |
|
شاهدی گفت به شمعی:کامشب درودیوار،مزین کردم
دیشب ازشوق،نخفتم یکدم دوختم جامه وبرتن کردم
دوسه گوهرزگلوبندم ریخت بستم وبازبه گردن کردم
کس ندانست چه سحرآمیزی به پرندازنخ وسوزن کردم صفحه ی کارگه،ازسوسن وگل به خوشی چون صف گلشن کردم
توبه گردهنرمن نرسی زانکه من بذل سروتن کردم
شمع خندید که:بس تیره شدم تا زتاریکیت ایمن کردم
پی پیوندگهرهای توبس گهراشک به دامن کردم گریه ها کردم وچون ابربهار خدمت آن گل وسوسن کردم
خوشم از سوختن خویش ازآنک سوختم،بزم تو روشن کردم
گرچه یک روزن امید نماند جلوه ها بردروروزن کردم
تا تو آسوده روی در ره خویش خوی با گیتی رهزن کردم تا فروزنده شود زیب و زرت جان ز روی ودل ازآهن کردم
خرمن عمر من ار سوخته شد حاصل شوق تو،خرمن کردم
کارهایی که شمردی بر من تو نکردی،همه را من کردم
شاعر:پروین اعتصامی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط مسافر کوچولو |
|
|
به خاطربعضی مشکلات (کامپیوتری)یه کمی دیراومدم شرمنده
سال نوروبه همه ی وبلاگ دوستان تبریک میگم دلت شادولبت خندان بماند "برایت عمرجاویدان بماند" خدارامی دهم سوگندبرعشق"هرآن خواهی برایت آن بماند" به پایت ثروتی افزون بریزد"که چشم دشمنت حیران بماند" تنت سالم سرایت سبز باشد"برایت زندگی آسان بماند" تمام فصل سالت عید باشد"چراغ خانه ات تابان بماند"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط مسافر کوچولو |
|
|
دیرگاهی ست که تنها شده ام قصه ی غربت صحرا شده ام وسعت دردفقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دگرآیینه زمن بی خبراست که اسیرشب یلداشده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام ،کاش چشمان مراخاک کنید تانبینم که چه تنها شده ام.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط مسافر کوچولو |
|
|
یعنی توی دنیای به این بزرگی یکی وجود داره که من یا شما رو دوست داشته باشه؟
آخه من خیلی ناامیدم البته نه از لطف خدا چه کنم خیلی تنهام؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط مسافر کوچولو |
|
|
سلام خوبید دوستان؟امروزاومدم یکی از نقاشیاموبذارم تووبلاگ ،ازاین نقاشیم خیلی خوشم میاد امیدوارم شما هم لذت ببرید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط مسافر کوچولو |
|
|
یکی از دوستان یه جمله ی قشنگی گفت که خودمو به شخصه توی فکر برد
خورشید باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی(زردتشت) به قول این دوست میشه با این جمله یه کتاب نوشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 آذر1386ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط مسافر کوچولو |
|
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم نو بگوییم و نو بیندیشیم عادت کهنه را به هم بزنیم وزباران کمی بیاموزیم که بباریم و حرف کم بزنیم کم بباریم اگر،ولی همه جا عالمی را به چهره نم بزنیم چتر را تا کنیم وخیس شویم لحظه ای پشت پا به غم بزنیم سخن از عشق خود به خود زیباست سخن عاشقانه ای به هم بزنیم قلم زندگی به دست دل است زندگی را بیا رقم بزنیم "سالکم"قطره ها در انتظار تواند زیر باران بیا قدم بزنیم شعر از:مجتبی کاشانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 آذر1386ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط مسافر کوچولو |
|
|
یه زمانی گوشه کنار دفتر وکتابت چیزی رو پیدا میکنی که اصلا فکر نمی کردی یه روزی می تونی ازش استفاده ی بهینه کنی،حالا من یه شعر قشنگ پیدا کردم بخونیدش مطمئنم شما هم خوشتون می یاد
خطای سرنوشتت رو با دست دیگری بکش رو تیرگی لحظه ها خطای بهتری بکش رد شو ازاین شب سیاه تاریکی وحشت نداره پشت سرونگاه نکن روزوشبات حروم شدن تولدی دوباره باش گذشته ها تموم شدن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط مسافر کوچولو |
|
|
روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا می کرد زیباترین قلب رادرتمام آن منطقه دارد.عده زیادی جمع شدند.قلب او کاملا سالم و هیچ خدشه ای برآن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.مردجوان درکمال افتخار باصدایی بالاتر به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.
مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید،اما پراز زخم بود.قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود،هرچند جاهای خالی به درستی پرنشده بودندوگوشه هایی دندانه دندانه در قلبش دیده می شد.در بعضی نقاط شیارهایی عمیق وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پرنکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند وبا خود فکر می کردند که این پیرمردچه طور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد وگفت:تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن!قلب تو تنها مشتی زخم وخراش وبریدگی است.پیرمرد گفت:درست است،قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگزقلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.می دانی،هرزخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام،من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام.گاهی او بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام،اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلب خود دارم که برایم عزیزند چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقت ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین شیارهای عمیق هستند.گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.امیدوارم روزی برگردند وآن شیارهای عمیق را با قطعه ای که من درانتظارش بودم پر کنند.پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.درحالی که اشک ازگونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان وسالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد آن را گرفت ودر قلبش جا داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 آبان1386ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط مسافر کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
آدم ها به هم گل می دهند چون معنای حقیقی عشق در گلها نهفته است*کسی که بکوشد صاحب گلی شود پژمردن زیبایی اش را هم خواهد دید.اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد همواره با او خواهد ماند چون آن گل با عصر هنگام با غروب خورشید با بوی زمین خیس و با ابرهای افق آمیخته است.
|